#چراغونی_پارت_168
با صداي من همشون انگار از خواب بيدار شده باشن به طرفم برگشتن...
صداي آروم سلام همشون رو شنيدم... مرسده هم بلند شد تا برام چاي بريزه... روي ميز نشستم... ميز چهار نفره اي كه دو طرفش مرسده و شهروز نشسته بودن، و من و مسعود هم روبه روي هم بوديم...
دوباره سكوت تو آشپزخونه حکم فرما شد...
متوجه شهروز شده بودم كه گهگاهي يه نگاهي به مرسده مينداخت... ولي مرسده حتي سرشو بالا هم نمي گرفت ...
به چایم خيره شدم، بيشتر از چاي دلم يه مسكن قوي مي خواست و همين طور مي خواستم برم خريد ... براي همين به طرف مرسده برگشتم و رو بهش گفتم:
_مرسده جان بعد از صبحانه همراه من مياي بريم خريد؟!
مرسده با صداي من به طرفم برگشت... حواسش به من نبود... مطمئنم نصف كلماتي كه گفتم رو نشنيده... با این حال سرش رو به نشونه موافقت تكون داد...
مشغول خوردن صبحانه شدم ولي با صداي مسعود همه تلاشي كه كرده بودم تا به هيچ وجه نگاش نكنم به باد رفت...
_اگه خريد داريد بگين من براتون انجام بدم...
مي خواستم مخالفت كنم و بگم خودم ميتونم كارام رو انجام بدم ولي بعد فكر كردم شايد اينجوري بهتر باشه... خودمم زياد حوصله بيرون رفتن نداشتم...
_بله ... اگه ميشه برام پد بهداشتي و مسكن بخرين... خيلي بهش احتيـ....
حرفم نصفه موند چون استكاني كه دستش بود افتاد پايين و صداي خنده بلند شهروز كل آشپزخونه رو برداشت...
مسعود سرخ شده بود... نه از عصبانيت... ديگه حالت عصبانيتش رو خوب ميشناختم...
romangram.com | @romangram_com