#چراغونی_پارت_167


نمي دونم چند ساعته كه بيدارم ولي حس اينكه بلند شم رو ندارم. تموم تنم درد ميكنه...

نگاهی به ساعت میندازم، 8:45

تو اتاق فقط صداي نفس هاي بلند امين به گوش ميرسيد... مرسده هم كه نيم ساعتي مي شد رفته بود پايين...

اين دردا و حالتم رو خوب ميشناختم... مطمئنا از استرسي بود كه داشتم...

هر وقت زياد فكرم مشغول ميشد و استرس تموم وجودم رو مي گرفت كل سيستم بدنم ميريخت بهم...

ناراحتم بودم... وسايل مورد نيازم رو نداشتم... خونه مريم جون هم نداشتم... كلا از وقتي اومده بودم ايران به اين چيزا احتياج پيدا نكرده بودم... امروز حتما بايد ميرفتم خريد...

با همون حالم رفتم پايين. برعكس اين چند روز كه سرو صدا و خنده هاشون همه جا رو بر ميداشت اين دفعه انقد تو خودشون بودن که هيچكدوم متوجه ورود من به آشپزخونه نشدن

اول از همه چشمم خورد به شهروز كه آروم داشت چايشو هم ميزد. پشتش به من بود و نمي تونست منو ببينه اما معلوم بود اصلا اينجا نيست...

مسعود سرش تو روزنامه جلوش بود و داشت چاي ميخورد...

جالب تر از همه مرسده بود كه داشت با چاقو پنیر رو روي نون میمالید در حالی که كنارش 4-5 تا نون تست بود كه روي همشون پنیر مالیده بود...

هنوز منو نديده بودن... يا اونا كور شده بودن يا من مخفي بودم... يعني حتي صداي پاهامم نشنيده بودن؟؟

_سلام...


romangram.com | @romangram_com