#چراغونی_پارت_166

ديگه ازش بدم نمياد ... يكمم خوشم مياد ... فقط يكم ، يكم بيشتر از يكم

من حق ندارم از كسي اينجا خوشم بياد ... اين حق رو نداشتم

***

ديروز روز خسته كننده اي بود. از صبح كه اون حرف ها رو از مرسده شنيده بودم ديگه نمي تونستم روي هيچ چيزی تمركز

كنم...

هنوز نمي دونستم در آينده چي درانتظارمه...

هنوز با 25 سال زندگي، هيچ فكري واسه آيندم ندارم... هيچ تصميمي براي كار ندارم... حتي درسم رو هم درست و حسابي نخوندم... خيلي پشيمونم که چرا بعد از تموم كردن دبيرستان ادامه تحصیل ندادم...

حداقل ميتونستم اينجا يه كاري پيدا كنم... شايدباز هم بايد ميرفتم دنبال كار تو رستوران...

ديشب نه مسعود رو ديدم و نه شهروز رو... خيلي دير اومدن؛ اگر زود هم ميومدن واسه من فرقي نداشت... چون از هشت شب خودم رو تو اتاق به خواب زده بودم... مرسده هم قبل از برگشتنشون اومده بود تو اتاق... انگار اونم زياد دوست نداشت با اونا رو به رو بشه...

تمام مدت گوشيشو ميگرفت جولوشو بهش نگاه ميكرد ...

ولي هر بار قيافشو يه جوري ميكرد ... يه بار عصباني بود...يه ب ار به گوشي لبخند ميزد ... يه بار غمگين آه ميكشيد ...

امينم انگار فهميده بود مامانش زياد سر حال نيست تمام مدت با اثباب بازياش سر گرم بود ...

تنها اتفاق خوب ديروز حرف زدن با حاجي و مريم جون بود و اينكه تا 7روز ديگه برمي گردن... وقتي باهاشون حرف ميزنم همه چي و همه كس از ذهنم بيرون ميرن...

romangram.com | @romangram_com