#چراغونی_پارت_165
به ساعت رو به روي تخت نگاه كردم... 10:20 بود...
يعني من از ساعت 8 تا حالا خواب بودم؟! اباعث شده بودم نگرانم بشن ... تنها كلمه اي كه ازدهنم در اومد يه متاسفم آروم بود...
به مرسده نگاه نمي كردم ازاونم خجالت مي كشيدم. بي فكري من باعث شده بود نگران بشن...
صداي مرسده و حرفي كه زد سرم آروم آروم برگشت طرفشو زل زدم به صورتش... ته صداش خنده داشت و با لبخند حرف مي زد.
_از من خجالت نكش نورا خانم... من يه کم خيالم راحت بود، ميدونستم بيخيالي ولي مسعود شده بود اسپند رو آتيش. بیچاره داشت سكته ميكرد. انگار قلب برادرم رو بدجور به تب و تاب انداختي خانم خانما...
زل زده بودم به دهن مرسده... درسته بعضي از كلامات رو نفهميده بودم، ولي خوب درك كرده بود كه مفهموم حرفاش چيه... مطمئن بودم اشتباه ميكنه... تنها حسي كه مسعود به من داشت همون مراقبت از من بود...
تا زماني كه حاجي اينا بيان... دقيقا يك هفته ديگه... خودش بارها گفته كه من دستش امانتم... حتي از حرفايي كه بهم ميزنه میتونم بگم که ازم خوششم نمياد...
_تو اشتباه ميكني مرسده... برادرت نه تنها ازم خوشش نمیاد بلكه اين مدت هم داره به زور منو تو خونتون تحمل ميكنه ...مطمئنم بارها از پيشنهادش كه بيام به خونتون پشيمون شده ....
_اين حرفو نزن نورا ... پشيمون چيه دختر ...
اگه خوشش نمياد پس چرا داشت سكته ميكرد ... تو چقدر ساده اي!
از جاش بلند شد... ديگه حرفي نزد... منم حرفي نداشتم... اون ضربان قلبي كه زير گوشم با سرعت بالا رفته بود از ذهنم بیرون نمیرفت... شايد مرسده راست ميگفت... ولي... نه امكان نداره... اون هيچ حسي به من نداره... منم هيچ حسي ندارم... شايدم دارم... شايدم ندارم شونه هامو بالا انداختم ...
يعني احساسم به مسعود علاقه است؟؟؟ ولي به خودم نمي تونم دروغ بگم ..
romangram.com | @romangram_com