#چراغونی_پارت_164

ميترسم ... ميترسم از اين عشقم كه به اين زودي تموم وجودمو گرفته... ميترسم از روزي كه همون قدر كه يه دفعه اي اومد تو قلبم همون قدرم زود از بين بره ....

&نورا &

با صداي باز شدن در اتاقم با ترس از جا پريدم... مسعود و مرسده كنار در ايستاده بودن و نگام ميكردن... اينجا چيكار ميكردن؟!

به اتاقم نگاه كردم، يادم اومد که تو اتاق خودم هستم... اين دو تا چجوري ااومده بودن تو خونه ؟

داشتم با همون حالت گيج از خواب نگاشون ميكردم كه مسعود با عصبانيت دستاش رو كوبيد به در و رفت.

چرا همچين كرد؟!

مرسده بهم نزديك شد وكنارم روي تخت نشست و گفت:

_خوب ما رو ترسونديا... با چشماش به بيرون از اتاق اشاره كرد و گفت:

_مخصوصا برادر گرامم رو

_چرا؟؟ من فقط خوابم برده بود!

_متوجه شديم... دختر تو مگه گوشات مشكل داره؟ هر چقد در زديم... زنگ زديم... صدات كرديم... جواب ندادي... مسعود هم كليدهاي اينجا رو تو باشگاه جا گذاشته بود... خنديد و با خنده گفت:

_بيچاره مجبور شد ازديوار بياد بالا تا درو باز كنه...

_مگه چند ساعت خواب بودم كه شما انقدر نگران شدين؟؟

romangram.com | @romangram_com