#چراغونی_پارت_163
به مرسده كه اومده بود كنارم نگاه كردم... اين بهترين كار بود... سريع از ديوار بالا رفتم... يه لحظه فكر اينكه دزد هم ميتونه به همين راحتي از دیوار بالا بره تنمو لرزوند...
پريدم پايين و در رو براي مرسده باز كردم...
_تو اين جا بمون من يه سرو گوشي آب بدم
_من نميمونم
و به حرف من اهميتي نداد و سريع به طرف ساختمون رفت... وقتي كفشاشو جلو در ديدم يكم خيالم راحت شد ولي توي هال با ديدن مانتو و شالش كه هر كدوم يه گوشه افتاده بودن باترس به مرسده نگاه كردم... اونم ترسيده بود... با هم به طرف در اتاقش رفتيم... البته مرسده در حال بالا اومدن صداشم ميكرد...
در رو زودتر از مرسده با يه فشار محكم باز كردم... با دیدن نورا يه نفس راحت كشيدم ولي از عصبانيت داشتم منفجر ميشدم...
نميتونستم اونجا بمونم... يه مشت به ديوار زدم و از اتاق اومدم بيرون
حتي الانم كه تو ماشينم نميتونم از حرصم كم كنم... مثل اون موقع كه مشتمو كوبيده بودم به دیوار و از اون خونه و از دختري كه بي خيال رو تخت خوابيده بود فرار كرده بودم.....
من از خود الانم متنفرم ... اين مسعود با مسعودي كه همه ميشناسن... همه انتظار دارن زمين تا آسمون فرق داره...
حتي خجالت ميكشم تو آينه به خودم نگاه كنم... زل زدن به دختر مردم ... نگران شدن واسه دختري غير مرسده...
چرا نمي تونم صبر كنم... چرا نمي تونم جلو چشمامو بگيرم... حداقل تا زماني كه حاجي بياد ...
خودمم نمي دونم اين دختر چي داره...
romangram.com | @romangram_com