#چراغونی_پارت_162

من واقعا اين دختر رو ميخواستم... هر جوري كه بود... فقط ميخواستم مال من باشه

حس مالكيتي كه نسبت بهش داشتم انقد قوي بود كه تا حالا نسبت به هيچكس نداشتم... حتي نسبت به خواهرمم... البته مرسده دختري بود كه رفتارش براي هيچكس جاي ايراد نميذاشت...

همين كه نگاهم رو ازش گرفتم چشمم به گودال جلوي پاش افتاد اما دير شده بود چون اون ديگه بين زمين و هوا بود و داشت با صورت ميرفت به طرف زمین...

خودمم نفهميدم كي دستام بين كمرش حلقه شد؛ وقتي به خودم اومدم كه تو بغلم گرفته بودمش تا نخوره زمین...

ولي حالا اين من بودم كه هر لحظه در حال سقوط بودم...

ديگه زمان و مكان رو نفهميدم... وقتي به خودم اومدم که در خونه رو باز كرده و منتظربودم که نورا بره داخل...

وقتي خواست بره خونه خودشون نتونستم مخالفت كنم... همون موقع هم پشیمون شدم كه چرا خودم همراهش نرفتم...

زمانی که رفت توي خونه و در رو بست خواستم برم داخل كه متوجه يه موتوري شدم كه داشت به داخل كوچمون نگاه ميكرد... كلاه كاسکت هم سرش بود...همین که ديد نگاش ميكنم گازشو گرفت و رفت...

بي خيال شدم و رفتم تو خونه. حتما يه بنده خدايي بوده ديگه... اما وقتي نيم ساعت شد يك ساعت و از نورا خبري نشد شدم اسپند رو آتيش...

وقتي دو ساعت از زمان رفتنش گذشت طاقت نياوردم به مرسده گفتم كه بهش زنگ بزنه تا زودتر بياد... صحنه ديدن اون موتوري همين جور تو ذهنم بود... "نكنه كشيك خونه حاجي رو ميكشيده!!" حتي مرسده هم نگران شده بود... شهروزم که صبح قبل از برگشتن من رفته بود

وقتی جواب تلفن مرسده رو هم نداد ديگه نتونستم تحمل كنم رفتم جلو در خونشون... هر چقد زنگ زدم كسي در رو باز نكرد... فكر اين كه اتفاقي براش افتاده باشه هم داشت ديوونم ميكرد

از بدشانسي كليدهاي خونشون رو كه حاجي بهم داده بود گذاشته بودم تو كتي كه تو باشگاه جا مونده بود

مرسده: ميگم از ديوار بپر... منم ديگه نگران شدم...

romangram.com | @romangram_com