#چراغونی_پارت_161
روي پله ايستادم... ياد اون شبي افتادم كه با حاجي اینجا نشسته بوديم... ازم خواسته بود براي هميشه پيششون بمونم...
بدون اينكه بدونه خودمم با همین قصد اومدم... اومدم تا هميشه اينجا بمونم...
قفل ورودي رو بازكردم... بد جور دلم ميخواست روي تخت خودم یا همون تخت مادرم دراز بكشم و بي خيال، ساعت ها به ديوار روبه روم زل بزنم بدون اينكه هر لحظه فكر كنم چه اتفاقي ميخواد واسم تو آينده پيش بياد... يا ا خودم بپرسم اين حساي جديد چيه...
شالو مانتوموسريع در آوردم و روي همون مبل هاي هال پرت كردم... با شتاب به طرف بالا رفتم و خودمو توي اتاق پرت كردم و شيرجه رفتم رو تخت...
خندم گرفته بود... تموم اين مثال ها و کلمات جديد رو از شهروز يادگرفته بودم... اين بشر اصلا بهش نمياد دكتر باشه... اينم جمله ايه كه مرسده هميشه بهش ميگفت...
انقدر به سقف سفيد بالاي سرم زل زدم كه كم كم چشمام رو هم افتاد...
***
&مسعود&
با مشت روي فرمون كوبيدم... از دست اين دختر داشتم ديونه ميشدم... دلم ميخواست خودم رو با ماشين بكوبم به ديوار تا يكم از حرصم كم بشه... سرمو روي فرمون گذاشتمو چشمامو بستم تا يكي آروم بشم ...
ياد صبح افتادم كه خانم چجوري داشت يواشكي از خونه بيرون ميرفت در حالي كه از همون لحظه ای كه از اتاقش اومده بود بيرون چشمام بهش بود...
اول فكر كردم اومده پايين تا صبحانه بخوره ولي وقتي ديدم داره از خونه بيرون ميره طاقت نياوردم و خودم رو بهش نشون دادم... بعدم كه با كلي بحث باهاش رفتم پياده روي شايد اگه كسي ما رو با هم ميديد برام خيلي بد ميشد...
حتي ممكن بود شايعه هایي هم ساخته بشه اما مهم نبود چون من تصميممو گرفته بودم همون ديشب تصميم گرفت با حاجي صحبت كنم. ديگه نميتونستم تحمل كنم...
romangram.com | @romangram_com