#چراغونی_پارت_160
انگار فهميده بود كه از خجالت اينطور ساكت شدم و هر جا كه ميره دنبالش راه ميفتم و هيچ اعتراضي نميكنم... حتي وقتي كه از پارك بيرون رفت و راه خونه رو در پيش گرفت.
ولي بازهم كاملا حواسش به من بود... باز هم قدم هاش با من هماهنگ بود... باز هم نه ازم جلوتر قدم برمیداشت و نه عقب ميموند...
وقتی به خونه رسیدیم كليدشو از جيبش درآورد و در رو بازكرد؛ با دستش منو راهنمايي كرد كه برم داخل اما من چشمام به خونه ته كوچه بن بست بود...
دلم ميخواست برم تو خونه حاجي اينا... يا... خونه خودمون ...هنوز باورم نميشد اين خونه، خونه منم هست...
آرامشي كه من اونجا پيدا كرده بودم خيلي بسشتر از آرامش عمر بيست و شش سالم بود
دستمو بردم به طرف جيب شلوارم. برآمدگي كليد رو از روي جيب لمس كردم... سريع از جيبم درِش آوردم و گرفتمش جلو چشماي مسعود... هنوز كمی از رفتار صبحم خجالت زده بودم... با اضطراب گفتم:
_يه چيزايي تو خونه دارم بايد با خودم بيارمشون... ميشه برم اونجا؟... و با دست به خونه خودمون اشاره كردم.
ميخواست مخالفت كنه از قيافه اخميش معلوم بود؛ بلاخره بعد از چند دقيقه مكث گفت:
_باشه... فقط زود بيايد... لطفا
با خوشحالي سري تكون دادم و بدون حرف ديگه اي به طرف خونه راه افتادم ولي نرسيده به در خونه صداش از پشت سرم باعث شد دوباره برگردم به طرفش
_مواظب خودتون باشيد... زود هم بيايد صبحانه بخوريد
اين حرف يعني هنوز نرفته برگرد... آخه هنوز پامو نذاشته بايد برگردم؟؟
بي خيال شونه بالا انداختم... هر چقدر ميخواي منتظر بمون... من فعلا مي خوام اینجا بمونم... تو دلم براش زبون در آوردمو وارد خونه شدم... حياط زيباي خونمون... چشمام به در ورودي بود... دوست داشتم الان مريم جون در رو باز ميكرد و دستاشو براي بغل كردنم باز ميكرد
romangram.com | @romangram_com