#چراغونی_پارت_159
از ذهنم گذشت "مگه آدماي معروف نبايد همه جا مراقب رفتاراشون باشن؟!... تا يه زماني واسشون شايعه درست نكنن
پس اين چرا بي خيال داشت باهام راه ميومد؟!!"
چشماش به روبه رو بود ولي قدماش كاملا با من هماهنگ بود نه ازم جلوتر قدم برمیداشت و نه عقب ميموند... تمام حواسش به من بود
انگار متوجه نگاه خيرم به خودش شده بود چون به طرفم برگشت و نگاهم رو غافل گير كرد ولي من رومو نگرفتم همون طور به نگاه كردن بهش ادامه دادم بدون اينكه بخوام رومو بگيرم ...
واسه همين چاله اي كه جلوم بود رو نديدم و یه لحظه به خودم كه داشتم با سر روي زمين فرود ميومدم... يه جيغ آروم كشيدم و خودم رو براي پهن شدن رو زمين آماده كردم که دستاش دور كمرم حلقه شد و به طرف بالا كشيده شدم دقيقا زماني كه دستام با زمين مُماس شده بود
جوري كمرمو چسبيده بود كه دیگه امكان نداشت از دستش ول بشم... با كمكش صاف ايستادم. تا به خودم بيام دستاشو ازم جدا کرد و تند و عصبي گفت:
_به جاي اينكه زل بزني به من حواست به جلو باشه... هر دقيقه يكي باید حواسش بهت باشه...
بعدم راه افتاد وآروم گفت:
_حالا خانم ميخواد تنها هم بياد...
منم كه این بار واقعا خجالت کشیده بودم، آروم، بدون اينكه جوابش رو بدم دنبالش راه افتادم و ديگه تا آخرِ مثلا ورزشمون، نه من حرفي زدم نه اون.
romangram.com | @romangram_com