#چراغونی_پارت_158

با عصبانيت از اين كارش به طرفش برگشتم ولي با ديدن قيافش حرفي كه ميخواستم بزنم كلا از مغزم پاک شد

با همون قيافه عصباني گفت:

_من همراهتون ميام وگرنه حق بيرون رفتن نداريد... تا زمانيم كه پدربزرگتون برگرده من مسئول شمام... فهمـيـديــد ميــــس نورا؟!

"ميس" رو به حدی بلند گفت كه چشمام به سمت بالای راه پله و اتاقا کشیده شد تا ببينم کسی از اين صدای فریاد بيدار شده يا نه

ولي نفهميدم اين حرفش خواهش بود! درخواست بود! یا دستور؟!

هر چي که بود مجبورم کرد منتظر بمونم تا با هم بريم پياده روي درضمن مجبور شدم موهامو سفت ببندم و يه كلاهم بذارم روي شالم! اين مورد رو ديگه مطمئنم دستوری بود اونم دقیقا موقع بيرون اومدن از خونه گفت ميخواستم قید پیاده روی رو بزنم ولي اگه نميرفتم يعني پيشش كم آوردم!

***

كنار هم به طرف پاركي كه من واقعا دوسش داشتم ميرفتيم... نپرسیده ميدونست كه ميخوام كجا برم... حتما از قبل يادش بود داشتم به طرف کدوم پارک ميرفتم که الانم داشت بهمون طرف ميرفت

به اطرافم نگاهی انداختم... اين پارك خيلي زيبا بود مخصوصا با اون استخر مصنوعي بزرگي كه وسطش و كوه كنارش كه وسطش قرار داشت...

مردم زيادي داشتن براي ورزش دور تا دور درياچه راه ميرفتن؛ بعضيا تنها بعضيا هم گروهي... خيلياشون دختر بودن و بیشتر ازنصفشون تنها

با خشم برگشتم طرف مسعود... اين دفعه لباس ورزشي دودي پوشیده بود همراه با كلاه و كفش ورزشي مشكي...

ميخواستم بهش غر بزنم "اينا رو نميبينه كه همه تنها اومدن ورزش؟! اونوقت من بيچاره چرا نميتونستم و همش بايد يه نفر همراهم باشه؟!"

اما نمي دونم چرا زبونم واسه گفتن اين حرفا تو دهنم نچرخيد... يه لحظه... فقط يه لحظه دلم خواست كنارم قدم بزنه... از قدماي محكمي كه برميداره لذت ببرم... از اینكه از هر ده نفر، پنج نفر ميشناسنش و بهش احترام ميذارن لذت ببرم...

romangram.com | @romangram_com