#چراغونی_پارت_156
_نترسيد... منم... كمي مكث كرد و گفت:
_كجا ميريد اين موقع صبح؟
براي اينكه ترسمو از بين ببرم يه نفس عميق كشيدم و گفتم:
_ميرم قدم بزنم... و بعد از گفتن این جمله بود که به ذهنم رسید "اصلا چرا دارم به اين جواب پس ميدم؟!!" با چشماي درشت شده گفتم:
_شما مشكلي داري؟؟
_اين وقت صبح؟
_مگه اين وقت صبح چشه؟
يه اخمي كرد و چند قدم بهم نزديك تر شد... انگار شب رو توي هال خوابيده بود...
_خانم محترم انگار شما دوست داري بري بيرون تا الاف هاي تو خيابون مزاحمت بشن!
يه قدم ديگه نزديك تر شد و با دستش به تيپم از بالا تا پايين اشاره كرد
_اونم با اين تيپ!!!
اخمام توي هم رفت "مگه تيپم چطور بود؟!!" به خودم نگاه كردم... شلوار و مانتوم كه خوب بود... شالم كه گذاشته بودم... اما بازم موهامو نبسته بومدم و شالم فقط روي سرم افتاده بود ولي بدم نبود
من تو خيابوناي اينجا كسايي رو ديدم كه ظاهرشون خيلي بدتر از من بوده پس چرا اين حرفو بهم میزنه؟! حتما ميخواست موضوع مزاحمت اون پسره رو يادم بياره! با این حال بازم من مشكلي توي تيپم نميديدم براي همين گفتم:
romangram.com | @romangram_com