#چراغونی_پارت_155
دستمو روي گلوم گذاشتم... احساس كردم دارم خفه ميشم... براي بهتر شدن حالم نفساي عميق كشيدم ولي ياد خوابم باعث شد دوباره نفسام تو گلوم حبس بشن، خوابم فقط یه کابوس نبود كاملا واقعيت بود. من اين صحنه ها رو ديده بودم و با تمام وجودم حسشون كرده بودم.
به آسمون نگاه كردم با اینکه هوا روشن بود اما مشخص بود خورشید تازه طلوع کرده... به ساعت توي اتاق نگاه كردم، 6:20 بود
هواي اتاق خفه بود... دلم ميخواست برم توي هواي آزاد و نفس عميق بكشم شايد اينجوري میتونستم راحت تر بغضمو خفه کنم
نگاهم به سمت مرسده کشیده شد. امينو تو بغلش گرفته وهردوشون خوابِ خواب بودن
دلم ميخواست منم همچين خاطره اي از مادرم داشتم ولي هيچي يادم نبود... هيچي... درسته با بغل كردن مريم جون يه جوري ميشدم... يه احساس آشنا ميومد سراغم... ولي بازم چیزی از مادرم يادم نبود... حتي يه سايه...
طوري كه مرسده و امين بيدار نشن از جام بلند شدم... مانتو و شالمو برداشتم و از اتاق بيرون رفتم...
اين موقع صبح حتما مسعود و شهروزهم خواب بودن براي همين آروم تر از اومدن از بیرون اومدنم از اتاق، از پله ها رفتم پايين... نمي خواست پسرا بيدار بشن مخصوصا مسعود با اون اخلاقش! حتما اين دفعه هم ميخواست به خاطر پياده رويم یه چیزی بارم کنه...
با يادش كنار در ورودي ايستادم و به طبقه بالا نگاه كردم. در اتاقش از پايين کامل تو ديد بود
ياد ديروز افتادم... تموم تنم گرم شد... هر چي كه بود اصلا نميخواستم حتي بهش فكر كنم... خدا خدا ميكردم هر چه زودتر حاجي اينا برگردن تا من از اينجا برم...
_كجا اين موقع صبح؟
از ترس شنيدن صدای مسعود يه "واااااي" بلند گفتم و با یه حرکت سریع برگشتم طرفش...
از اين كه باز هم صداشو با اينكه انقد گرفته و خش دار بود شناخته بودم از خودم حرصم گرفت... خودشم از واي بلند من دست و پاشو گم كرد و تند گفت:
romangram.com | @romangram_com