#چراغونی_پارت_154

خدا ميدونست اين مدت چقدر تهديدش كردم هر دقيقه اينجا ولو نباشه... خدارو شكر تهديدمم كارساز بوده... و باعث شده آقا تصميم جدي بگيره ...

تا زماني كه مامان اينا برگردن وقت داره كه يه فكري واسه آينده دوتاشون بكنه... من كه ميدونم خواهر خودمم بي ميل نيست؛ از طرز نگاهش معلومه، خودشو لو داده...

بعضي مواقع اين دو تا انقدر ضايعن كه كفر آدمو در ميارن...

يه خميازه كه نا خداگاه كشيدم به طرف پله ها راه افتادم تا همين جا خوابم نبرده ... بازم چشمم خورد به در اتاق مرسده...

بازم ضربان قلبم رفت رو هزار... ياد امروز ظهر قلبمو به تپش انداخت... دختره ديونه آويزون من شده بود...

از برخوردم زياد راضی نبودم ولي چاره اي هم نداشتم؛ اگه يكم ديگه تو اون حالت ميموندم معلوم نبود چه عکس العملی نشون میدادم...

این بی قراریا از من بعید بود... پله هاي رفته رو برگشتم ... تموم تنم داغ بود... رفتم توي آشپزخونه... شير آب رو باز كردم و مشتی آب سرد روي صورت داغم ريختم

سردي آب كه به صورتم خورد گرمي صورتم بيشتر خودشو نشون داد.

سرمو زير آب گرفتم شايد اينجوري ديگه احساس گرما نمي كردم ولي فرقي نكرد...

وضو گرفتم؛ فقط خودش ميتونست آرومم كنه... شايد باعث ميشد فكرمو از اين افكار خالي كنم دلم آرامش قبل رو ميخواست زماني كه هيچ كسي توي سر و مغزم نبود ...

&نورا&

_نـــــــــــه...

با صداي خودم از خواب بيدار شدم... نفس نفس ميزدم... انگار كسي گلومو گرفته بود و فشار ميداد...

romangram.com | @romangram_com