#چراغونی_پارت_153


مشكوك به شهروز كه خيره شده بود به مرسده كه داشت از پله ها بالا ميرفت نگاه کردم...

درسته كه بي خوابي بدجور زده بود به سرم ولي حواسم بود كه حداقل نيم ساعتي ميشه كه صداي باز و بسته شدن درِ اتاق

مرسده رو شنيدم... شهروزم يك ساعت بيشتره كه اومده آب بخوره

وقتي اون صدا رو شنیدم انتظار هر چيزي رو داشتم جز اينكه از اتاق بیام بیرون و ببينم مرسده وشهروز با اون وضعیت پایین بودن

مرسده که حتی موهاشم دیده نمیشد بی حجاب کنار شهروز ایستاده بود.

نمی دونستم الان باید عصبانی می بودم یا نه! من باید به شهروز چی می گفتم در حالی که خودش قبلا همه چیزو بهم گفته بود؟!

به طرفش برگشتم و گفتم:

_الان حقته یه مشت بکوبم تو صورتت این موقع شب با مرسده این پایین چی کار میکنید؟

با عصبانیت بهش زل زدم که صداش باعث شد یکم ازعصبانیتم کم بشه

_چيه؟! بدبختي من ديدن داره؟ بعدم بدون اين كه بايسته جوابشو بدم رفت بالا...

شونه هامو انداختم بالا... ديگه وقتش بود با مرسده حرف بزنم... دوست ندارم هيچ كدومشون به گناه بيفتن...

مرسده هم اگه شهروز رو نميخواد جواب رد میده... شهروزم نباید زيادي اينجا ولو باشه


romangram.com | @romangram_com