#چراغونی_پارت_152

ولي حالا چيكار كنم؟ حالا که نيستي!!"

_چرا نيستي علي؟... كاش بودي... منم نميخوام خيانت كنم به عشقمون، نميخوام بي وفايي كنم ولي نميشه، حرفای شهروز داره تو

مغزم رژه ميره؛ انقدر كه داره ديوونم ميكنه...

اگه شهروز عاشق منه اون همه دوست دختر براي چي بوده؟!

ديگه مغزم كار نميكرد... داشتم كم مياوردم... پيش اين پسر بچه كم مياوردم... برو مرسده، خودتم ميدوني كه شهروز هميشه بزرگتر

از سنش رفتار كرده

سه سال و نيم... كوچيك تر بودن نميتونست... توي احساسش به تو اثري بذاره... نميتونه عشقِ توي وجودتو خاموش كنه

سرمو روي بالش گذاشتم... صداي نفسهاي بلندِ نورا و امين توي اتاق ميپيچيد... به نورا نگاهي انداختم...خوابِ خواب بود

_اين دختر با اون سرو صدا چجوري هنوز خوابه؟!!

برگشتم به طرف پنجره... امشب چه شبي بود... هنوز نميتونستم باور كنم كه اون حرفا از شهروز باشه... ولي بود... همه ي حرفا از

خودش بود... شايد اگه با گوش هاي خودم نميشنيدم به هيچ وجه باورم نميشد...

انقدر به آسمون مهتابي پشت پنجره نگاه كردم كه نفهميدم كي خوابم برد...

&مسعود&

romangram.com | @romangram_com