#چراغونی_پارت_151


چه قشنگ آمار منو داشت كه عقبكي خوردم به ميز! ولي من عقبكي نخورده بودم... دروغ گويي بود... مثل تمام اين سالها...

با سكوت جمع، حواسم جمع شد... به مسعود نگاه كردم كه مشكوك داشت نگام ميكرد... شهروز هم زل زده بود توي صورتم... ناخودآگاه گفتم:

_هـــــــــوم؟...چيه زل زدين به من؟

مسعود: مرسده حالت خوبه؟ ازت سوال پرسيدما

_چي پرسيدي؟

شهروز زودتر از مسعود جواب داد: گفتم ترسيده بيچاره... برو بخواب مرسده جان، برو كه هنوز داري هذيون ميگي

اگه الان حواسم جمع بود ميگفتم هذيونو خودت ميگي بچه... ولي لال شده بودم... فقط بي اراده سرمو به معني باشه تكون دادم و به

طرف پله ها راه افتادم... حتي برنگشتم تا چهره علامت سوال مسعود و قيافه پيروز شهروز رو ببينم

در اتاق رو كه بستم، به پشت تكيه دادم به درو همون جا كنار در نشستم... حرفاي شهروز توي ذهنم ميگذشت:

"ميترسم خودم ازش خواستگاري كنم رك بهم بگه هنوز بچه اي"

_نميگفتم... تو فقط بيا من غلط بكنم بگم تو بچه اي...

"من كه ميدونستم تو از من واسش بهتری... من كه ميدونستم الان اون خوشبخته... خودمم از خوشبختيش خوشحال و راضي بودم


romangram.com | @romangram_com