#چراغونی_پارت_150

مسعود از اتاق بيرون اومد؛ يه نگاه به شهروز انداختم... دستاشو كلافه مشت كرده بود... شايد امیدوار بود با اون صدايي كه من

مسببش بودم مسعودِ سبك خواب بيدار نشده باشه...

مسعود در حالي كه داشت از پله ها پايين ميومد گفت:

_اينجا چه خبره؟ كي اونجاست؟ و با گفتن اين حرف، برق سالن رو زد

مسعود: شما اينجا چي كار ميكنيد؟

شهروز نفسشو كلافه داد بيرون صداي زير لبشو خوب شنيدم:

_اوفـــــــــ... 5 دقيقه ديرتر ميومدي چي ميشد؟... خروس بي محل...خنده اي رو لبام اومد... ولي با جمله بعدیش، خنده رو لبام ماسید؛ با حرص گفت:

_لبخند ميزني؟ حالا صبر كن من با تو كار دارم فضول خانم...

چند قدم مونده بود مسعود بهمون برسه كه خيلي آروم تر گفت: بهت اس ميدم... بعدم بلند گفت:

_چيزي نيست داداش، اين آبجي خانم شما رفت تو ميز تلفن؛ راه رفتنشم مثل ماشين سواريشه

مسعود: چي ميگي؟ نصف شب شما دو تا اينجا چيكار ميكنيد؟! اصلا آبجي من رفته تو ميز تلفن، جناب عالي اينجا چي كار ميكني؟!

يه يك ساعتي هست اومده بودي آب بخوري!!

شهروز مِن و مِن كرد و گفت: راستش من اينجا رو ميز خوابم برده بود... مرسده منو ديد فكر كرده دزد اومده، ترسيد عقبكي خورد به ميز و ميز افتاد

romangram.com | @romangram_com