#چراغونی_پارت_149
بهم نزديك تر شد ؛ يه قدم رفتم عقب چون نزدیک ديوار ايستاده بودم باهمين يه قدم به ديوار چسبيدم... اونم يه قدم اومد جلو؛ دقيقا رو به روم ايستاده بود...
اگه فقط يه تكون ميخورد حتما بهم ميچسبيد... اصلا دلم نميخواست همچين چيزي بينمون اتفاق بيفته...
دست آزادش بالا اومد؛ وقتي به کنار صورتم رسید از ترس چشمام خود به خود بسته شد... نميدونم چرا ترس... ميدونستم به هيچ
وجه روم دست بلند نميكنه... حتي اگه ميدونست فال گوش ايستاده بودم و داشتم حرفاشو ميشنيدم
با حس دستاش روي صورتم چشمام ناخودآگاه باز شد... داشت اشكاي روی صورتمو پاك ميكرد...
نميدونم دستاش داغ بود يا اشك هاي من!! صداي آرومش همراه نفسش به صورتم خورد
شهروز: شنيدي؟!... نه؟
هيچ حركتي نكردم... حتي نتونستم سرمو به معني آره یا نه تكون بدم... دستاش روي صورتم مونده بود و من كلافه بودم از اين
نزديكي، از نفسهاش كه به صورتم ميخورد...
بر عكس شهروز، من حتي نفس هم نميكشيدم... دقيقا بعد از اين كه دستاش روي صورتم قرار گرفت، نفسم قطع شد
با باز شدن ناگهاني در يكي از اتاقها و فاصله گرفتن سريع شهروز، نفسم با شتاب بيرون اومد ... جوري نفس كشيدم كه انگار
سالهاست هوايي توي ريه هام نبوده
romangram.com | @romangram_com