#چراغونی_پارت_148
خوشبختيش خوشحال و راضي بودم... ولي حالا چيكار كنم؟ حالا که نيستي! مسعود ديروز ميگفت يكي ديگه از خواستگراشو رد
كرده... اگه تو اين گيرو دار يكي رو قبول كنه من ديگه نميتونم...
به گريه افتاد... آره... شهروز داشت گريه ميكرد...
_داداش علي... اگه این دفعه هم بهش نرسم ميميرم... به خدا پاي گناهش ميمونم و خودمو سر به نيست ميكنم...
دستام اومد بالا و روي پيشونيم قرار گرفت... پيشونيم نبض ميزد... انقد بلند كه كاملا با دستام حسش ميكردم... اين امكان نداشت...
اشكام بي اختيار روون شد... قلبم داشت از سينه بيرون ميزد... از جام بلند شدم... خواستم همينطور آروم كه اومده بودم برگردم كه
بي حواس خوردم به ميز تلفن و ميز تلفن همراه تلفن پخش شد وسط سالن...
صداش انقد بلند بود كه به اتاق مسعود و نورا هم برسه
گيج و منگ به ميز نگاه مي كردم كه وسط سالن پخش شده بود... برگشتم و به آشپزخونه نگاه كردم... چه خيال خامي بود كه شهروز اين صدا رو نشنيده باشه...
كنار در آشپزخونه ايستاده بود و نگام ميكرد...
كامل به طرفش برگشتم... اشكي روي صورتش نبود... چه زود همه رو پاك كرده بود! واي اشك خودم چي؟! الان آبروم ميره...
با سرعت دستامو به طرف صورتم بردم تا اشكامو پاك كنم كه با يه خيز به طرفم اومد و دستامو دقيقا كنار صورتم متوقف كرد
شهروز: پاكش نكن
romangram.com | @romangram_com