#چراغونی_پارت_147
پاهام سست شد... شهروز داري در مورد كي حرف ميزني؟؟
اين سوالو تو دلم فرياد زدم اما از زبونم بيرون نيومد
شهروز: ديگه خسته شدم... اين دفعه ميخوام همه چي رو بگم... ولي مي ترسم .. ميترسم بد بزنه تو پرم...ميدوني كه چشم ديدنمو نداره...
همينطور داشت حرف ميزد منم همينطور داشتم آروم آروم سر ميخوردم و روي زمين ميفتادم... حتي تو درد ودلاش هم چرت و پرت زياد ميگفت...
شهروز: منتظرم مامان برگرده، ميفرستمش خواستگاري... نظر تو چيه؟ باور كن من نه چشم ناپاكام، نه هرزه... ولي ديگه نميتونم
اينطوري تحمل كنم که ازم دور باشه... ميترسم خودم ازش خواستگاري كنم رك بهم بگه "هنوز بچه اي"... ميبيني داداش؟ هنوز منو
بچه ميدونه... از هر ده تا كلمش 9 تاش اينه كه من ازش كوچيكترم... مگه مهمه؟!... عشق كه سن و سال نميشناسه...ميشناسه؟!
خودتو يادت نيست؟ 15 سال ازش بزرگتر بودي! كي فكر ميكرد مرسده كوچولو بياد زن تو شه؟! تویی كه انقد ازش بزرگتر بودي!!
تو كه ميدوني من بعد از ازدواجتون ديگه همه چيزو خاك كردم و تموم...
چرا انقد زود رفتي علي داداش؟؟ من كه ميدونستم تو از من واسش بهتری... من كه ميدونستم الان اون خوشبخته... خودمم از
romangram.com | @romangram_com