#چراغونی_پارت_146
تاريخ نوشت...
چقدر امروز ازمون دوري ميكرد... يعني اصلا كنارمون نموند ولي خر خودشه، امروز خودشو بـد لو داد. اینم خوب مي دونستم که
اين دختر با اون همسري كه سالهاست آرزوش رو داره خيلي فرق ميكنه
اما دل که اين چيزا سرش نميشه... وقتي دل ببنده كاری به آرزو و اين چيزا نداره فقط كور ميشه و دنبال معشوقش راه ميفته مثل
خود بدبختم
همينطور كه آروم از پله ها پايين ميرفتم مواظب بودم كه هيچ صدايي ايجاد نكنم... تمام پله ها رو روي پنجه هاي پام پايين اومدم و به
طرف آشپزخونه راه افتادم، همين كه اومدم پامو بذارم تو آشپزخونه صداي زمزمه اي منو سر جام خشك كرد
سريع يه قدم برگشتم و خودمو به ديوار چسبوندم
_داداش تو بگو چيكار كنم؟ حداقل به خوابم بيا داره ديونم ميكنه اين عذاب وجدان
شهروز بود؛ اين صدا، صداي شهروز بود... سرمو كمی خم كردم تا ببينم با كي داره صحبت مي كنه
به خاطر اين كه لامپ حياط روشن بود ميتونستم چهرشو ببينم كه به يه قاب عكس زل زده بود... يعني داشت با كي حرف ميزد؟! منظورش از داداش كي بود؟!
چشمام روي دستش و قاب عكس ميخ شد... اين قاب عكس... عكس مردي كه توش بود... نفسم تو سينه حبس شد... علي... با علي من چيكار داشت؟؟!
شهروز: من خائن نيستم داداش. خيلي ساله كه ميخوامش. خودت كه الان دیگه ميدونی. مگه آگاه نيستي؟ مگه از دلم خبر نداري؟ چرا حتي چشم نداره منو ببينه؟
romangram.com | @romangram_com