#چراغونی_پارت_145
نگاهي به نورا انداختم خواب خواب بود...
تشنگي امونمو بريده بود... به خنگي خودم لعنت فرستادم... هر شب همين بساطو داشتم... مجبور بودم به خاطر آب برم پايين همشم
به خودم قول ميدادم از فردا شب پارچ آب ميذارم بالا سرم!
آروم بلند شدم... نميخواستم نورا رو بيدار كنم... نگاهي به ساعت موبايلم انداختم... دو و نيم بود
به لباسم نگاهي كردم تيشرت و شلوار راحتي؛ بيخيال روسري شدم. مسعود كه هيچي، شهروزم كه الان هفت تا پادشاه خواب بود
در رو باز كردم و آروم اومدم بيرون... نگاهي به اتاق مسعود انداختم؛ خواب بودن
پوزخندي زدم...حتما الان شهروز خواب يكي ديگه از دوست دختراشو ميديد... حتما يه ماجراي ديگه از حلقه دادن به اونا...
دلم گرفت... لعنت به من و اين احساس لعنتيم... اي كاش ميتونستم اين حسو از بين ببرم...
بعد از علي خيلي سخت خودمو جمع و جور كرده بودم ولي حسم نسبت به شهروز يه چيز ديگه بود... حتي اين چند روز نورا هم
مشكوك شده بود. با حرفايي كه امروز زد مطمئنا به يه چیزي شك كرده و با نگاهش بهم ميگفت: "بـرو، خر خودتي"
ياد نورا و نگاهاش منو ياد مسعود انداخت... با لبخند به عقب برگشتم و به اتاقش نگاهي انداختم... انگار تو دل برادر گرامم خبرايي
بود... از اون سرخ شدنا و بلايي كه سر نورا آورد معلوم بود... واقعا اون صحنه اي كه نورا به مسعود آويزون شده بود رو بايد توي
romangram.com | @romangram_com