#چراغونی_پارت_144
من اگه يه روزي عاشق كسي بشم خيلي رك مي رم بهش ميگم ازش خوشم ميادو دوسش دارم... اين حرفو به مرسده هم زدم...
با تعجب نگاهم كردو هيچ جوابي براي حرف من نداشت...
ساعت نزديك 6 بود كه مسعود گفت برگرديم... بقيه هم كه اين جو سنگين رو ديدن مخالفتي نكردن... منم که وقتي داشت اين دستور
رو ميداد با ديوار هيچ فرقي نداشتم پس جوابش رو ندادم
موقع برگشت برعكس صبح كه تو ماشين خيلي شلوغ بود همه آروم بودن... مسعود داشت آروم و بي صدا رانندگي مي كرد...
شهروز تو فكر بود و خيره به جلو نگاه میکرد، انگار اصلا اينجا نبود... امين از خستگي تو بغل مرسده خواب بود و مرسده هم
چشماشو بسته بود... نميدونستم خوابه يا بيدار... چون هيچ تكوني نميخورد... منم سرمو به پشتي صندلی تكيه داده بودم و سعي
مي كردم كمتر به مسعود نگاه كنم ولي نمي شد... با اون اخم و دستايي كه يكي بین فرمون و دنده درحركت بود و اون يكی رو به
پنجره تكيه داده بود و مشتش روي دهنش بود نمیتونستم نگاش نكنم... واقعا نميتونستم...
بعد از رسيدن و خوردن يه شام حاضري باز هم همه ساكت به سمت اتاق خوابمون رفتيم... من كه تا سرمو گذاشتم رو بالش خوابم برد....
& مرسده &
romangram.com | @romangram_com