#چراغونی_پارت_143
مسعود با باغبون مشغول كندن ميوه بود... اصلا هم سمت ما نميومد...
بعد از ظهر كل باغ رو گشتيم... واقعا جاي قشنگي بود... با مرسده قرار گذاشتيم بهار هم بيايم تا درختاي شكوفه زده رو ببينيم...
ميگفت اينجا بهار نميشه نفس كشيد انقدر که بوي شكوفه زياده...
شهروز هم به خاطر مسعود پيش اون بود و كمكش مي كرد ولي بعضي موقع ها يواشكي ميومد پيش ما كلي مارو مي خوندوند ....
يه با پرتقال مي آورد .. يه بار كيوي ....
هر بارم كه مياورد به طرف مرسده مي گرفت و مي گفت بفرمتييد خانم خانما ....
لحنش انقد خواهش بود كه مرسده در جا سرخ مي شد....
حتي يه بار كه تنها بوديم .... ازش در مورد شهروز پرسيدم ...
اولش جا خورد و تعجب كرد .. شايد باورش نمي شد كه من رك بهش بگم تو به شهروز علاقه داري ؟؟؟
خيلي سعي كرد كه عادي باشه... براي همين خيلي عادي گفت: " فقط مثل.... برادرمه" ولي نمیدونست كه همون كلمه "برادرم" رو
انقدر با مكث گفت كه هر كس ديگه اي هم ميشنيد مي فهميد داره دروغ مي گه...
ديگه مطمئن شده بودم اين دو تا نسبت به هم خيالايي دارن... ولي از سكوتشون سر درنمیاوردم...
romangram.com | @romangram_com