#چراغونی_پارت_142

چشمم به شهروز و مرسده افتاد. شهروز معلوم بود ميخواد بتركه از خنده... شده بود شبيه آدمايي كه مي خوان از خنده خودشونو خفه

كنن ولي نمي تونست و به خاطر همين به خودش فشار مياورد ... اين فشار از صورت كبود شدش از لبخندو لب هاي بهم فشردش

معلوم بود .

ولي مرسده چشماش به مسيري بود كه برادرش رفته بود... وقتي مسعود پيچي دو از جلو چشممون محو شد به طرفم برگشت...

ولی حرفي نزد... خوب چي ميخواست بگه؟!... رفتار برادرش بود كه شبيه آدميزاد نبود

شهروز با همون قیافه برگشت و دنبال مسعود رفت...

نميفهميدم چرا بايد اون طور عصباني ميشد... ياد اون ضربان قلب افتادم... ضربان قلبم يه دفعه تند شد... ياد اون گرماي يه دفعه اي

تنش افتادم... تنم يه دفعه گر گرفت...

حالم دست خودم نبود... خودمم نميدونستم چم شده... اين گر گرفتن رو اصلا دوست نداشتم... اصلا...

مرسده ديگه حرفي نزد. با هم رفتيم توی ساختمون... مسعود قبلا كه نگاهم نميكرد... بعد ازاين ماجرا ديگه حتي طرفمم نميومد...

چه بهتر... نميدونم چرا وقتي ميومد طرفم ضربان قلبم بالا ميرفت...

ناهار تو سكوت من و مسعود گذشت و كل كل هاي هميشگي شهروز و مرسده؛ امين هم تموم مدت داشت با توله هاي همون سگايي

كه اين آبروريزي رو براي منِ بيچاره به وجود آورده بودن بازي ميكرد... حتي ناهار هم مرسده با تهديد كتك آوردش بالا تا بخوره...

romangram.com | @romangram_com