#چراغونی_پارت_141
بغلش و پاهامم دور كمرش پيچيدم تا روي زمين نباشم...
دقيقا انگار يه ميمون بخواد از يه درخت بالا برهسرمو با تمام قدرت فرو كرده بودم تو سينه مسعود و نفس هاي بلند ميكشيدم...
حتي توان نداشتم كه ازش بخوام جلوی اون حيون ها رو بگيره... اما مثل اينكه سگ ها با ديدن مسعود آروم شده بودن...
ولي چيز غير طبيعي اوني بود كه زير گوشم ميشنيدم... صداي ضربان قلب مسعود... مثل ماشيني كه درحال حركته و همينطور
سرعت ميگره اونم داشت سرعت ميگرفت
مرسده: من انقد گفتم اين سگها رو تو باغــ.... نورا تو اون بالا چيكار ميكني؟؟!
مسعود انگار با حرف مرسده به خودش بياد دستاشو گذاشت روي كمرم و منو با شتاب از خودش جدا كرد جوري كه نزديك بود بيفتم
روي زمين
مسعود: چيــــكار ميكنيد؟... اين چه وضعيه خانم؟
چنان دادی زد كه يه لحظه از ترس چشمام رو بستم... صورتش از سرخي شبيه خون شده بود... از اين قيافه خيلي ترسيدم...
بعدم نايستاد و با عجله برگشت و به طرف ساختمون تقریبا دويد...
من که تقصیری نداشتم!... يعني به خاطر اينكه ازش كمك خواستم بايد اينطور سرم داد بزنه؟!
romangram.com | @romangram_com