#چراغونی_پارت_140
دیده میشد... البته بيشترشون به خاطر پاييز و زمستون لخت بودن و هيچ ميوه اي نداشتن...
شايد نزديك چند صدمتري از ساختمون دور شده بودم و داشتم به درختاي كيوي ای كه روش پر بود از كيوي نگاه ميكردم كه یه
صداي خرناس باعث شد سريع سرمو به طرفش برگردونم... يه لحظه قلبم از چيزي كه ديده بودم از حركت ايستاد...
دو تا سگ سياه مقابلم واستاده بودن كه قدشون تا كمرم ميرسد... سگ تنها حيوني بود كه ازش متنفر بودم و بي نهايت ازش
ميترسيدم... دهنمو باز كردم تا كمك بخوام ولی صدايي كه ازش دراومد رو خودم هم نشنيدم چه برسه به اونايي كه الان تو ساختمون
بودن...
يه نگاه به ساختمون انداختم... مطمئنا اگه ميدويدم این دوتا سگ میگرفتنم... ولي چاره اي نبود... يا بايد نجنگيده تيكه تيكه ميشدم يا
ميرفتم به طرف ساختمون...
ميدونستم اين سگ ها آموزش ديدن و اگه يكي از بچه ها بودن اينطوري مثل يه تيكه گوشت نگام نميكردن...
تمام توانم رو جمع كردم و تو يه لحظه نفسمو حبس كردم و با تموم قدرت دويدم طرف ساختمون...
صداي پاي سگها همراه واق بلندشون رو ميشنيدم و همينطور ميدويدم... صداشون خيلي بلند بود... منم با چنان سرعتی میدویدم كه تو
عمرم اینطوری ندویده بودم
تو یه لحظه مسعود رو ديدم كه از پشت ساختمون به طرف من میدوید... منم به محض اینکه بهش رسیدم خودم رو پرت كردم تو
romangram.com | @romangram_com