#چراغونی_پارت_139


شهروز در رو باز كرد و مسعود ماشينو برد داخل...

خیلي خوشگل بود... اطرافش پر بود از درخت پرتقال هاي كوتاه... شايد هركدوم از اون ها قدشون 2 متر بيشتر نميشد ولي انقدر

زياد بودن كه تا چشم كار ميكرد فقط درخت پرتقال بود كه روشونم پر بود از پرتقال های سبز و نارنجي...

به خاطر جاده كه سنگ فرش شده بود ماشين آروم راه ميرفت و منم داشتم با لذت نگاه ميكردم...

جلو ساختمون باغ ايستاد. بر خلاف چيزي كه فكر ميكردم ساختمون كاملا نو بود... انگار چند ساله كه ساخته شده. يه ساختمون

دوطبقه بود كه معلوم بود زياد بزرگ نيست... البته به بزرگی خونه حاجي و مرسده اينا...

بعد از پياده شدن... از اين همه سبزي اطراف نميدونستم چيكار كنم... ناخودآگاه به جاي اينكه به طرف ساختمون راه بيفتم به طرف

باغ رفتم... صداي مرسده رو شنيدم كه گفت:

_پشت ساختمون پر از درخت ميوه هاي ديگست... صبرکن تا چادر و وسايلو بذارم تا باهم بريم...

ولي نمي تونستم صبر کنم. انقدر از اون باغ خوشم اومده بود كه حد نداشت... مخصوصا اون درخت هاي كوتاه...

همونجور كه اطرافو نگاه ميكردم به طرف پشت ساختمون راه افتادم. ميخواستم ببينم وقتي جلوش انقد قشنگه پشتش چه شكليه...

پشت ساختمون ديگه مثل جلوش همه درخت ها يك دست نبودن... شايد 200 يا 300 تا درخت بود كه بیشتر انواع ميوه ها بینشون


romangram.com | @romangram_com