#چراغونی_پارت_138

اون كلاه لبه دار گنده رو ميكشي رو سرت نشناسنت... نشناسنت

دست مسعود به سمت ضبط رفت و خاموشش كرد... بعدم با عصبانيت برگشت طرف مرسده كه داشت از خنده ريسه ميرفت...

يه نگاه به من انداخت كه هنوزم منتظر بودم ببينم اين آهنگ چي ميگفت كه اينا ميگن برا مسعود خوندنش!!... انقد تند خوند فقط كلمه

"نشناسنت" و "دست بزنه" رو فهميده بودم... يه لحظه فكر كردم از قيافه خيلي متعجب من خندش گرفت ولي به روي خودش نياورد و

با دستاش شهروز رو نشون داد

مسعود: اين ابلهه... نادونه... نميفهمه چيكار ميكنه... تو چرا ميخندي؟ من واقعا همچين آدميم؟!

مرسده خيلي سعي ميكرد خودش رو كنترل كنه... براي همين بريده بريده گفت:

_نــــه... اصلا... بعدم بلندتر زد زيره خنده... شهروزم همراهیش ميكرد

مسعود هم بيخيال برگشت به طرف جلو. يه آهنگ بدون كلام گذاشت و يه نگاه عصباني به شهروز كه هنوزم داشت ريز ريز ميخنديد

انداخت و يه چيزي هم زير لب گفت...

اين وسط فقط من بودم كه هنوز گيج اين كارا و خنداهاشون بودم. امين كه توپش رو عاشقونه بغل گرفته بود و بيخيال اين خنده ها و

آهنگ داشت بيرون رو نگاه ميكرد...

كنار در بزرگ باغ ايستاديم... ديواراي بلندي داشت و اصلا پشتش ديده نميشد...

romangram.com | @romangram_com