#چراغونی_پارت_134

نيازي به آرايش نداشتم... براي همين اولين نفر روي مبل هاي پذيرايي منتظر بقيه نشستم و چشم به امين

دوختم كه از وقتي خبر بيرون رفتنمونو شنيده بود از خوشحالي نميدونست چيكار كنه...

مرسده بهش گفته بود حق داره فقط يه اسباب بازي با خودش بياره...

مثل اينكه هميشه با خودش يه ساكت ميبرده و بيشترشونو يا جا ميذاشته يا گم ميكرده براي همين اين دفعه تنبيه شده بود ...

حركتاش انقدر جالب بود كه باعث شده بود چشم ازش بر ندارم ..

يه بار توپش رو آورد و گذاشت رو وسايل... پشيمون شد و رفت يه ماشين فلزي مشكي كه هميشه باهاش بود رو برداشت...

دوباره پشيمون شد... اونو بر داشت يه ماشين پليس كوچولو گذاشت جاش...

بازم پشيمون شد همه رو بر ميداشت و دوباره توپ رو گذاشت.....

دقيقا نيم ساعتي بود كه امينم كارش همين بود...

بالاخره بعد نیم ساعت همراه توپ و ماشين مشكي فلزيش كنار ساك ايستاد... توپ زير بغلش بودو ماشنم دستش و به مامانش كه داشت چادرش رو روي سرش مرتب ميكرد نگاه كرد...

معلوم بود نمي تونه انتخاب كنه كدومو بياره

حس اون لحظه اش انقد قشنگ بود كه آروم صداش كردم و وقتي متوجه من شد با دست بهش اشاره كردم بياد طرفم

با همون توپ و ماشين اومد كنارم

romangram.com | @romangram_com