#چراغونی_پارت_135
يكم خودمو خم كردم طرفشو گفتم :
_ميگم امين جان ميتوني ماشينو بدي من بذارم تو كولم تا اونجا بهت بدم... تو هم ميتوني توپ رو همراه خودت بياري... چي ميگي؟؟
اول يه نگاه به ساك و بعدم یه نگاه به مرسده كرد يه لبخند بهم زد و سريع ماشينو گرفت طرفم... ماشينو گذاشتم
توي كيفم تا اونجا بهش بدم.
بعد از اومدن مرسده، مسعود و شهروز هم آماده اومدن بيرون... مسعود يه لباس ورزشي ست آديداس پوشيده بود به رنگ سورمه اي
توي اين لباس ديگه واقعا هر كس ميديدش شك نمي كرد كه يه ورزشكاره...
شهروز هم يه شلوار لي و تيشرت مشكي پوشيد بود همراه يه سويشرت قهوه ای... اين دو تا هر كدوم به نوبه خودشون
خيلي خوشتيپ بودن.....
***
همه سوار يه ماشين شديم و به طرف باغ راه افتاديم... منو مرسده پشت نشستيم، مسعود راننگي ميكرد و شهروز هم كنارش نشسته بود...
دومين باري بود كه سوار ماشين مسعود ميشدم... اون شب كه از فرود گاه برگشتيم اصلا متوجه نشده بودم كه شيشه هاي ماشينش
دودين... آدم تو ماشينش احساس آدم هاي مهمو پيدا ميكنه ...
romangram.com | @romangram_com