#چراغونی_پارت_133
مرسده دست به سينه فقط سرشو تكون داد...مسعود يه نگاهي به من انداخت آخرشم رو به شهروز ادامه داد :
_ ميتوني فردا رو مرخصي بگيري؟؟؟
شهروز به ديوار تكيه داد دستاشو تو سينش جمع كردو ريلكس گفت :
_من هر وقت دلم بخواد ميتونم مرخصي بگيرم داداش... مگه نمیدوني رئیس خودمم؟... مريضامم يه روز ديگه ميان...
مرسده: همون سگ و گربه ها؟!
شهروز: دقيقا مرسده خانم، همون مريضاي خوشكلم بعدم يه لبخند به مرسده زد...
مرسده روش رو برگردوند به طرف مسعود و سريع گفت:
_عالي ميشه اگه شما هم بيايد كلي خوش مي گذرونيم. تازه مي خوام به باغبونمون بگم واسه مهموني هم ميوه بچينه.
مسعود همون طوري كه از پله ها بالا ميرفت گفت :
_مجبوريم... نميشه كه بذاریم دو تا دختر تنها اين همه راه بلند شين برين تا اونجا. حداقل يك ساعت و نيم راهه تا اونجا.
صبح بعد از بيدارشدن و خوردن صبحونه همه رفتیم تا آماده بشيم و نيم ساعت بعد راه بيفتيم.
چون همون صبح شلوار لي پوشيده بودم فقط پالتومو همراه يه شال كوله پشتيم كه تقريبا خالي بود برداشتم و رفتم پايين.
romangram.com | @romangram_com