#چراغونی_پارت_132

_مگه ما تنها بريم قراره اتفاقي برامون بي افته ؟؟

سوال من از مسعود بود ولي شهروز جوابمو داد ...

با خنده گفت: نه، اتفاقي كه نه ولي ممكنه آقا گرگه بياد بخورنتتون ...بعدشم بلند تر خنديد ..

انگار حرفش خيلي مسخره بود كه مرسده قيافشو يه جوري كرد كه انگار داره به يه چيز خيلي بد نگاه ميكنه و

مسعودم سريع گفت:

مسعود: شهروز تو ساكت باشي ميگن لالي؟

مرسده با دستش شهروزو نشون دادو تند گفت :

_ اين... اين اگه ساكت باشه كي با سگ و گربه هايي كه ميارن پيشش واسه مداوا حرف بزنه؟

شهروز: اصلا سگ و گربه ها رو ميارن كه من با صدام درمونشون كنم؛ نميدونستي شما؟؟

مرسده يه بروبابا بهش گفتو روشو برگردوند و دوباره رو به مسعود گفت ؟

_خب... ما فردا ميريم باغ پرتقال، آخر هفته هم با شما ميايم تا بريم یه جاي ديگه؛ شما هم به كارتون برسين

مسعود كلافه شده بود... روي صندلي آشپزخونه نشست و گفت:

_مثل اين كه مرغ تو يه پا داره نه؟

romangram.com | @romangram_com