#چراغونی_پارت_130
من كه از اين نبودنشون خيلي راضيم ولي مرسده نه.... همش غر ميزنه و ميگه
" ما دو تا دختر تنها اگه يه دزد بياد يه مرد نيست بالا سرمون" و حرفاي ديگه ولي من به تنهايی راضيم.
ولي مرسده با قرار فردا باعث شد پسرا كاراي فرداشونو تعطيل كنن همراه ما به باغ بیان... واقعا خنده دار بود...
مرسده وقتي ديد هيچكدوم راضي نيستن از كارشون بزنن و با ما باشن بهم گفت كه حاضرم باهاش برم باغشون يا نه؟ منم از خدا خواسته قبول كردم
اينجوري كه مرسده تعريف كرده يه باغ بزرگ پرتغال دارن كه پدر خودشو شوهر عمش با هم خریدن... انقدر مرسده از باغ و
رودخونه وسطش و درختاي پر از پرتقال تعريف كرد كه دلم میخواست هرچه زودتر اونجا رو ببینم...
قرار شد شب تمام وسايل هامو جمع كنيم تا صبح ديگه چيزي جا نذاريم ...
حتي مرسده ميگفت اگه بارون بباره شب رو اونجا ميمونيم ...
تغريبا بيشتر وسايل رو آماده كرده بوديم و بعضيا رو هم كه فاسد شدني نبود كنار در آماده گذاشتيم ....
به پيشنهاد مرسده داشتيم چاي مي خورديم كه بعدش بريم زود تر بخوابيم تا براي فردا سر حال باشيم كه
مسعود و شهروز از باشگاه اومدن خونه ...با تعجب به وسايل نگاه ميكردن كه آخرش هم شهروز نتونست خودشو كنترل كنه و
پرسید:
_به به! شما خانما بارو بنديل رو بستين كجا مي رين به سلامتي؟!
romangram.com | @romangram_com