#چراغونی_پارت_129
البته بماند كه مرسده از حرص حتي اون آشي رو كه براي خورن مسعود گذاشته بود داد پخش كنن؛ به منم گفت آش خودمو سريع بخورم تا ازم نگيره...
قيافه مسعود خيلي جالب بود... وقتي آخرين كاسه آشم تموم شد و با خيال راحت اومد نشست تو آشپزخونه و آش خواست خيلي ديدني
بود.
باور نكردني بود كه انقد ناراحت بشه... انقدر با حسرت به ديگ آش نگاه مي كرد كه دلم سوخت ولي مرسده كوتاه نيومد تا آخر شب هيچي بهش نداد...
ولي نمي دونم آخر شب يه دفعه يه كاسه آش از كجا در آورد و براي مسعود گذاشت...
آخه مسعود با اين كه جلو ما خوددار بود ولي خودم وقتي از جلو آشپزخونه رد میشدم تا برم توي حياط ديده بودم كه داشت تمام
آشپزخونه رو به اميد يه كاسه آش ميگشت...
***
چهار روز از رفتن حاجي اينا مي گذره... هر روز زنگ مي زنن و كلي باهام حرف ميزنن...
اينجا اصلا احساس زيادي بودن نمیکنم... مرسده خيلي مهربونه...
البته شهروز و مسعود شب وقتي ميان ما براي خواب رفتيم توي اتاق... مثل اينكه باشگاهشون تا سانس آخر بازه؛ اونام هر دو اونجا
ميمونن.
romangram.com | @romangram_com