#چراغونی_پارت_127
مسعود خیلی زود تر از سر كارش برگشت و همراه خودش يكي از كاركناي پدرشو آورده بود تا اون اين كارو انجام بده...
و اين يعني اين همه نقشه من واسه امروز بي معني بوده .
اون لحظه به حدي عصباني بودم كه حتي ميخواستم برم وسايلامو جمع كنم و همون موقع برم خونه حاجي...
تازه كار آش پختن تموم شده بود و مرسده داشت ميريخت توي ظرف ها كه مسعود از راه رسيد...
داشتم همون جوري كه مرسده گفته بود روي آش نعنا ميريختم و حواسم به مكالمه بين مسعود و مرسده هم بود
مسعود: خسته نباشید... اگه آمادست بگين بابك اومده پخششون كنه
مرسده: ولي ما ميخواستيم خودمون اين كارو بكنيم... تو چرا سر خود برداشتي اين بيچاره رو آوردي؟؟
_چه حرفا ميزني! ميخواي كجا بلند شي بري؟! كي اين كارو كردي كه الان دومين بارت باشه؟!
انگار مرسده عصباني شده بود چون با صداي بلند تري گفت :
_شما هيچ وقت نبودي وگرنه تموم اين كارها رو من انجام ميدادم... تازه اين دفعه تنها هم نيستم، نورا هم باهامه... مگه نه نورا؟؟
قبل از اين كه برگردم طرف مرسده صداي مسعود بلند شد:
_ديگه بد تر...
romangram.com | @romangram_com