#چراغونی_پارت_126
منم ديگه حرفي نزدم ...
روز اولي بود كه حاجي اينا رفته بودن... به اصرار مرسده به خونه رفتمو يه سري از وسايلو با خودم آوردم اينجا تا ديگه نخوام اونجا بمونم
بعد از ظهر باهم رفتيم خريد. قرار بود مرسده آش درست كنه... خودش ميگه آش پشت پا... چقدر من واسه اسم اين آش خنديدم...قرار بود فردا درست كنه...
يه بار مريم جون برام درست كرده بود ...طعمش واقعا عالي بود ... لحظه شماري ميكردم كه زود تر درست بشه .
جالب تر از همه اين بود كه قرار بودخود مرسده هم اين آش رو بين همسايه ها پخش كنه منم همراهيش كنم ...
واسم جالب بود كه بخوايم بريم خونه مردم و بهشون آش بديم ...
فكر كردن بهش هم منو سر ذوق مياورد... منتظر بودم زود تر فردا برسه و همراه مرسده آش پخش كنم
لحظه شماري ميكردم زود تر فردا بشه... هم واسه خوردن آش و هم واسه پخش كردنشون...
ولي هيچي اون جور كه مي خواستيم نشد...
romangram.com | @romangram_com