#چراغونی_پارت_123
عشق چه كارها كه نمي كنه!! آره، درسته ،خودم كشفش كردم؛ ديشب موقع خواب، يكي از فكرايي كه ذهنمو مشغول كرده بود همين شهروز خان و مرسده بودن...
حاضر بودم شرط ببندم كه شهروز عاشق مرسده است... البته هنوز مرسده رو نميدونم ولي معتقد بودم عشق، عشق مياره...
باز بايد بيشتر دقت ميكردم... فهميدنش نبايد آنچنان كار سختي باشه
از پله ها كه پايين رفتم... يه اتاق بود و بعد از اون هم آشپزخونه
_سلام
با صداي سلام من همه توجهشون بهم جلب شد...
مرسده كنار ظرفشويي ايستاده بود...
مسعود در حالي كه يه قهوه جوش دستش بود كنار گاز و شهروز روي صندلي نشسته بود
امين هم روي ميز نشسته بود و تنها كسي بود كه بهم نگاه نمي كرد...
بعد از اینکه دستاشو به طرف شهروز برد و لقمه اي كه دستش بود رو گرفت و گذاشت توي دهنش بهم نگاه كرد.
از شكمويي اين پسر يه لبخند اومد روي لبام....هميشه غذا خورنش آدمو سر اشتها مياره ...
با صداي مرسده چشمامو از امين گرفتم :
romangram.com | @romangram_com