#چراغونی_پارت_124
_سلام خانم خوابالو... بيدار شدي بالاخره؟
پشته سرشم صداي شهروزم اومد
_ ميگم نورا خانم يكم ديگه ميخوابيدي ايرادي نداشتا... بعدم خنديد
منتظر بودم مسعود هم يه چيزي بهم بگم كه خيلي عادي روشو ازم برگردوندو با ظرفي كه دستش بود دو تا ليوانو پر شير كرد...
منو بگو فكر كردم داره قهوه درست ميكنه! نگو شير بوده!
بي نهايت دلم يه قهوه تلخ ميخواست ...ولي خونه حاجي هيچ از قهوه خبري نبود ...
دو تا ليوانو روي ميز گذاشت و به طرفم برگشت :
_براي شما هم ريختم؛ ما خيلي وقته صبحانه خورديم... بعدم از كنارم رد شد
من بهش گفته بودم كه برام شير بريزه ؟! هنوزم داشتم به شير ِروي ميز نگاه مي كردم كه
صداي مرسده باعث شد چشم از ليوان شير بردارم.
_بشين برات صبحانه آماده كنم نورا جان
_نه مرسي، همين شير بسه... ميمونم تا ناهار
_ _گشنت نيست عزيزم؟... من كه صبحا بيدار ميشم ميتونم يه گاو درسته رو بخورم.
romangram.com | @romangram_com