#چراغونی_پارت_122
مسعود انقدر پارك كردن ماشینش طول كشيد تا ما امديم تو اتاق... مانتومو در آوردم و هر چي مرسده اصرار كرد يكي از شلواراشو به جاي شلوار جينم بپوشم قبول نكردم... باهاش راحت بودم
به پنجره نگاه كردم... انقدر فكرام همه جا گشت تا كم كم به خواب عميقي فرو فتم...
صداي صحبت چند نفر باعث شد از خواب بيدار شم... چشمامو باز كردم، يه اتاق به رنگ سفيد ديدم
كه جز تختي كه من روش خوابيده بودم يه تخت ديگم توش بود ...
ميدونستم توي اتاق مرسده خوابيدم... چشمم به ساعت خورد... ساعت 11 بود ... از اين كه تا این ساعت خوابيده بودم خجالت كشيدم... هر چي باشه ابنجا مهمونم!
از جا بلند شدم... مثل اين كه همشون پايين بودن چون صداي خنده هاي شهروز تا بالا هم ميومد...
بعد از مرتب كردن تختم به طرف بيرون حرکت کردم...
توي اتاق مثل اتاق خودم سرويس بهداشتي نبود... بايد ميرفتم پایین تا ازشون بپرسم سرويس بهداشتي كجاست...
درو باز كردم و رفتم بیرون ... اومدم درو ببندم كه چشمم به در روبه روي اتاقم افتاد... روي درش یه مجسمه كوچولو نصب بود كه نشون ميداد دستشويي اونجاست...
خوشحال شدم... كي ميخواست اين همه راه رو بره پايين و دوباره برگرده!!
بعد از شستن دست و صورتم به طرف آشپزخونه راه افتادم... درسته نمي دونستم آشپزخونه كجاست ولي به سمت منبع سرو صدا رفتم و مسيرشو پيدا كردم...
بازم صداي بحث شهروز و مرسده ميومد...
تو كار شهروز مونده بودم... آخه اين كي رفت خونه؟ كي خوابيد؟ کی بلند شد و اومد اينجا؟!!!
romangram.com | @romangram_com