#چراغونی_پارت_121
به طرف مرسده برگشت:
_مرسده جان، خانم نورا رو بيار تو من ماشينو پارك ميكنم...
سريع سوار ماشينش شدو به طرف در ورودي پاركينگشون كه جلو تر بود رفت...
لعنتي حتي نموند من جوابش رو بدم ... دستور داد و رفت ... مسئوليت چيه .... كي مسئول من شده بود ؟!!!
نميخواستتم با اين فكرايي كه تازگيا تو مغزم ميپيچيد برم خونشون. هر لحظه كه نگاهش ميكم ياد اون شب باروني روي بالكن ميفتم... نكنه خواب ديده باشم و اون شب حقيقت نداشته باشه؟!!
اين چند روز خيلي از رفتار خودم حرصم ميگرفت ... اعصابم خورد مي شد كه هر لحظه مي خواستم ببينم كسي پشت پنجره روبه
رويي هست يا نه ... چشمم همش به اون پنجره ست كه باز ميشه يا نه؟؟
ولي حيف كه حتي يك بار هم بعد از اون شب باز نشد... منو هميشه منتظر گذاشت
با كشيده شدن دستم و حركتم به طرف خونه مرسده اينا به خودم اومدم
_يك ساعته صدات ميكنم خانم زل زدي به زدي به روبه روت؟!... بيا بريم، انقدرم فكر نكن... نورا خانم، تو چه بخواي چه نخواي مهمون مايي... منم كلي برات برنامه چيدم... بيا بريم...
***
روي تخت دراز كشيدم... توي اتاق مرسده و امين. مرسده تا سرشو روي بالش گذاشت به خواب رفت... ولي فكراي من بهم اجازه خواب نميده...
romangram.com | @romangram_com