#چراغونی_پارت_120
درسته قبلا هم باهام حرف نمي زد و زياد نگاهم نمي كرد ... ولي الان ديگه به كل اصلا طرف صحبت هم قرارم نميده...
برعكس شده، به خاطر حرفي كه اون روز بهم زده بود من نبايد باهاش صحبت مي كردم ولي اون زود تر از من قهر كرده بود!!
توي ماشين تمام مدت به آينه جلو چشم دوخته بودم... ولي حتي يه نيم نگاه هم نكرد بود...
چرا يك بار هم به عقب نگاه نكرد؟! دست خودم نبود. انگار با خودم لج كرده بودم ... دوست داشتم نگام كنه... حالا چرا؟!... خودمم نميدونستم...
انقدر توي افكارم غرق بودم كه اصلا نفهميدم كي رسيديم به همون كوچه بن بست...
جلو خونه از ماشين پياده شدم... دستمو توي كيفم كردم و دنبال كليدي گشتم كه حاجي بهم داده بود تا در خونه رو باز كنم كه صداي مرسده باعث شد به طرفش برگردم
_كجا ميري نورا؟! مگه نمياي خونه ما؟!
_نه... الان ميخوام برم خونه، بعد ميام... ديگه منتظر جواب نموندم، راه افتادم ولي اين دفعه صداي مسعود بود كه باعث شد دست دراز شدم به طرف قفل رو هوا بمونه...
_الان و بعدا نداره خانم محسني ... شما دست ما امانتيد، از امشب هم تشريف بياريد خونه ما تا حاجي از زيارت برگردن
از اين كه يكي مهسني صدام كنه تا حد مرگ متنفرم... در ضمن مگه من جنسم كه امانت باشم دست اين!! به طرفش برگشتم. كنار ماشينش ايستاده بود
_اول اينكه منو به هيچ وجه مهسني صدا نكنيد... دوم اينكه مگه من جنسم كه دست شما امانت باشم؟! هر جا که دوست داشته باشم ميرم
سريع جواب داد:
مسعود : نه جنس نيستيد ... ولي .... ولي من نسبت به شما مسعولم ...اينو ميفهميد خانم محســـ ... نورا
romangram.com | @romangram_com