#چراغونی_پارت_119
مضطرب بود؛ خوب ميشد از لرزش صداش فهميد
_من اينجا بودم، تو منو يادت رفته بود... يه ابرومم بالا انداختم...
يه نگاهي بهم انداخت انگار انتظار نداشت اين طور جوابشو بدم... لبخندي زد... معلوم بود داره نقشه اي ميكشه تا فكر منو منحرف كنه...
تا اومد دهنشو باز كنه گفتم:
_زياد خودتو خسته نكن بخواي گولم بزني... من چيزي نديدم... راحت باش...
ديگه نموندم ببينم قيافش تو لحظه اي كه من اين حرفو زده بودم چجوريه...
از فرود گاه بيرون اومديم... سرماي بيرون باعث شد دستامو تو خودم جمع كنم...
موقع اومدن با تاكسي اومده بوديم ولي الان قرار بود با مسعود و مرسده برگرديم... امين هم با اينكه خيلي خوابش ميومد ولي بازم پيش شهروز موند تا بعد باهاش برگرد خونه...
بعضي وقتها فكر مي كنم اگه پدر امين زنده بود مي تونست انقدر كه شهروز امين رو دوست داره، دوستش داشته و باهاش جوره باشه؟!!
شهروز در حالي كه امين تو بغلش نيمه خواب بود ازمون دور شد و ما به طرف ماشين مسعود راه افتاديم...
نميدونم احساس من اين طور بود يا مسعود سعي مي كرد منو ناديده بگيره... امشب به جر همون اول كه همديگرو ديده بوديم و سلام داده بوديم ديگه باهام هم كلام نميشد... حتي وقتی گفتم باتاکسی برمیگردم تو جوابم به مرسده گفت:
_همه با ماشين من برمي گرديم...
romangram.com | @romangram_com