#چراغونی_پارت_118

_هي بچه ها، من مي خواستم از امشب بيام ولي از شانس خوبم لحظه آخر، انقد این ساك هاي خانواده گرام رو گذاشتم تو ماشين

که ساك خودم يادم رفت...

مسعود با يه اخمي رو به شهروز گفت:

_يعني مي خواي از امشب تو خونه ما چتر شي؟

مرسده: اين كي خونه ما چتر نبود كه الان نباشه؟

بعدم به مسخرگي گفت: خواهشا كليداي خونتونو بده همسايه ها اين دو هفته يه آبي به گلاي عمه بدن خشك نشن بيچاره ها!

و بعد با چشم هاي ريز شده نگاش كرد...

_فكر بدي نيست؛ حتما اين كارو ميكنم. خودم كه هوش و حواس درست و حسابي ندارم

بعدم يه جوري مرسده رو نگاه كرد...

فقط من متوجه نگاهش شدم... چون مسعود و مرسده حواسشون رفت به امين كه دويد تا از در سالن بره بيرون...

نگاهش نگاهی نبود كه به من مي كرد ،فرق داشت... دلتنگي داشت... حسرت داشت... يه آه كشيد كه اگه كسي مثل من اينجور ميخ صورتش نشده بود نمي فهميد آه كشيده...

به طرفم برگشت... انگار منو يادش رفته بود...

_اااِ... تو هم اينجايي نورا؟!

romangram.com | @romangram_com