#چراغونی_پارت_117


بغضم گرفت... دست هاي آويزون كنارمو دورش حلقه كردم... منم اين آغوشو دوست داشتم... مريم جونم تو بغلم گريه مي كرد.

با صداي حاجي هر دو از هم جدا شديم...

حاجي: شما با اين كاراتون منو عقده اي مي كنيد

آروم آروم به طرف ما اومد و رو به رومون ايستاد...

_حالا اين شهروز بيچاره رو درك ميكنم... دخترم نميگي منم كمبود محبت دارم... هميشه ميري تو بغل اين خانم ما؛ نمي گي منِ پيرِمرد حسرت مي خورم؟

بعدم دستاشو از هم باز كرد... با همون لبخندي كه با شنيدن صداش روي لبام جا گرفته بود تو بغلش خودمو فشار دادم... تو دلم آرزو كردم هر چه زود تر اين سفر رو برن و بيان... دوريشون واقعا سخت بود...

***

به ساعت فرودگاه نگاه كردم ...3:30

اين محل و اين نيمه شب منو به ياد روزي كه اومده بودم ميندازه... بالاخره همشون رفتن...

مريم جون و حاجي... پدر و مادر مرسده و پدر و مادر شهروز...

باورم نمي شد... مرسده انقدر گريه كرد كه يه لحظه فكر كردم دیگه مادرش رو نميبينه! و بعد با خودم فكر كردم خوبه فقط چند هفته ميرن!!

همه با هم به طرف در ورودي راه افتاديم كه صداي شهروز باعث شد توجه هممون بهش جلب بشه


romangram.com | @romangram_com