#چراغونی_پارت_116
نمي تونستم خودمو بي خيال نشون بدم... اين جمله رو هم اگه نمي گفتم ميمردم...
مريم جون انگار تو اين دنيا نبود با صداي من يه تكوني خورد و سريع به طرفم برگشت...
ولي بيشتر از اون من بودم كه متعجب زل زدم به صورت غرق اشكش...
داشت گريه مي كرد؛ كلافه شده بودم از اشكاش كه انگار بعد از ديدن من با سرعت بیشتری میریختن...
_گريه ميكنيد؟!
..
مريم جون سريع به خودش اومد و با آستين لباسش به جون صورتش افتاد ...در همين حالت هم گفت:
_نه مادر... گريه چيه!!
نميدونم منو با چي اشتباه گرفته بود به قول شهروز با خر... ديگه معلوم بود داره گريه ميكنه... يه بچه پنج ساله هم مي فهميد...
نمي دونم چرا اين كلمه رو گفتم اونم بدون هيچ فكري:
_گريه نكنيد مادر بزرگ
همين جمله باعث شد ديگه مريم جون نتونه دروغ بگه كه گريه نمي كنه و با سرعت به طرفم بياد و منو سفت به خودش فشار بده...
مريم جون: مادر بزرگ قربونت بره... فكر مي كردم هيچ وقت منو به اين اسم صدا نكني
romangram.com | @romangram_com