#چراغونی_پارت_115


البته اين چيزي بود كه تازگي فهميدم؛ نقطه ضعف!... نقطه ضعف هردوشون منم... هر كاري مي كنن كه ناراحت نشم... تا حالا فكر

نمي كردم كه تا اين حد ممكنه براي كسي عزيز باشم. شیرينه... اين دوست داشته شدن و مهم بودن خيلي شیرينه...

مرسده رو تو اين هفته اصلا نديدم... سرش خيلي شلوغه... البته بهم زنگ ميزنه... ميگه منتظره تا مامانش اينا رو دك كنه با هم

بريم صفا سيتی!!

دقيقا همين جمله رو ميگه... اونم نه يه بار... نه دوبار... بلكه بارها و بارها...

جالب اينجا بود كه تا 3 بار اول من اصلا معني جملشو نمي فهميدم!!

بازم خدا رو شكر مرسده هر كلمه اي رو ده بار ريپیت ميزنه وگرنه من مثل يه آدم كرو لال ميشم جلوش...

بعد از اون شب مسعود رو نديدم... بارها بي حواس كنار پنجره ايستادم و به پنجره اتاقش زل زدم... به خودم كه ميام شُكه مي شم از اين انتظار

هيچ جوابي ندارم كه چرا اينجام و رو به روي پنجره اتاقي كه صاحبش حتي از اون شب پرده اش رو تكون نداده مي ايستم!!!

***

با بي حالي تا طبقه پايين رفتم... مريم جون توي آشپزخونه بود... رو به روي گاز ايستاده و پشتش به من بود... خودمو روي صندلي پرت كردم و با بي حالي گفتم:

_دلم براتون تنگ ميشه...


romangram.com | @romangram_com