#چراغونی_پارت_114
روي تخت دراز كشيدم نقاشي رو جلو صورتم گرفتم...
اي كاش نميومدي... نه... نه... كاش از اول اينجا بودي تا با فرهنگ اينجا بزرگ ميشدي
یاد مرسده افتادم، زماني كه فيلم هندي ميديد... یاد مسخره کردنش... هميشه ميگفتم اين چيه ميبيني؟ مگه آدم تو يه نگاه دل ميبنده؟!!
الان جواب خودمو خوب مي دونم:
_آره حتي ميشه توي يه نگاه دل بست و دل داد...
& نورا &
از صبح كه بيدار شدم حال خوبي ندارم... ناراحتم... از تنها شدن مي ترسم...
واسه مني كه تازه داشتم به اين محبت دل ميبستم سخته كه مدتي ازشون دور باشم
ديشب خواب خوبي نداشتم؛ پر از كابوس... پر از ترس تنها شدن...
حاجی معلومه كه هنوزم زياد راضي نيست ولي به زبون نمياره؛ من اين نگراني رو از چشماش ميخونم.
ولي مريم جون نه، از همون شب كه تصميم گرفته بودن به اين سفر برن، هر ساعت يه بار ميگه كه راضي نيست بره...
يا ميگه ما تو رو تازه پيدا كرديم ...منم با خودم فغكر ميكنم ... حالا خوبه خودم اومدم پيششون .....
براي اين كه خيالشو راحت كنم بهش گفتم اگه به اين سفر نره خيلي ازش دل گير ميشم
romangram.com | @romangram_com