#چراغونی_پارت_111


_مگه پسر 18 ساله اي كه زل زدي به دختر مردم؟؟

_نه نيستم... ولي از روزي كه ديدمش... فرق داره واسم... نمي دونم چجوري از دهنم بيرون اومده بود كه حاجي بذاره بياد خونمون!!

نمي دونستم چرا امروز وقتي ديدم داره از كوچه بيرون ميره آروم دنبالش رفتم... انگار اون اصلا من نبودم... امروز فقط بخاطر آبروم استخوناي اون پسره رو نشكستم... آخه يكي نيست بگه به من چه آخه!!!

دوباره دراز كشيدم... به سقف بالاي سرم نگاه كردم... تمام مدتي كه مشهد بودم... همه جا باهام بود

نمي خواستم كسي بفهمه كه براي چي رفتم مشهد براي همين مخفي كرده بودم...

وقتي تمام مدت مي ديدمش ديگه نمتونستم طاقت بيارم... قرار بود چند روزه ديگه بيام ولي نشد... نتونستم...

باز بلند شدم... دست كردم زير تخت... چمدون وسايل طراحيمو در آوردم... همونايي كه هميشه از همه پنهون ميكردم... حتی به خاطر اينا سالهاست اجازه نمي دم كسي اتاقمو تميز كنه...

اين يكي ديگه از چيز هاييه كه پدرم مخالفش بود... مثل ورزش...

بابا بود كه مي گفت نقاشي كار زناست... یه دونه پسر من بايد تو بازار باشه...

همون موقع ها بود كه همه وسايلمو جمع كردم؛ الان سالهاست كه اين زير خاك ميخورن

تخته و قلمو رو دستمو گرفتم

_مي خواي چي بكشي پسر؟؟


romangram.com | @romangram_com